تبليغاتX
::اشک مهتاب::
خدايا جهنمت فرداست، پس چرا امروز مي سوزم ؟
 

آن روزهاي خوب كه ديديم همه خواب بود.

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:52  توسط زهرا | 

 

ساكنان دريا پس از مدتي ديگر صداي امواج را نمي شنوند...

 

چه تلخ است قصه عادت . . . . . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط زهرا | 

 

کلاغ قصه، گرد سفر از خود تکاند. هنوز آرام نگرفته بود که :

کودک به خواب رفت.

مادر گفت: قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.

و کلاغ بر آوارگی خود گریست و پر کشید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:51  توسط زهرا | 

 

سردمه

مثل آغاز حیات گل یخ

 

جشن مرگم بر پاست .  .  .  .   .   .   .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:18  توسط زهرا | 
 

گفتم مي روم ،

 و در مرام ما رفتن مردن بود ...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:45  توسط زهرا | 

 

صدای پای تو كه می روی


و صدای پای مرگ كه می آید...


دیگر چیزی را نمی شنوم

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:48  توسط زهرا | 
 

آری از شوق به هوا می پرم..

خوب می دانم سال هاست که مرده ام ........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 12:27  توسط زهرا | 

 

مرگ در هر حالتی تلخ است ،  

اما من دوست تر دارم که چون از ره در آید مرگ،

در شبی آرام،

چون شمعی شوم خاموش...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 5:27  توسط زهرا | 
 

از وقتي كه روباه مرد زاغ لب به غذا نزد..

جسدش را كه پيدا كردند، يك قالب پنير دست نخورده كنارش بود......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:58  توسط زهرا | 
 

دیگر ز پا فتاده ام ای ساقی اجل

لب تشنه ام..

بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را.........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:48  توسط زهرا | 
 

بیراهه رفته بودم آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط زهرا | 
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد...

..................

 

 

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:19  توسط زهرا | 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم...

شانه بالا زدنت را

بی قید...

و تکان دادن دستت که،

مهم نیست زیاد...

و تکان دادن سر را که،

عجیب!عاقبت مرد؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 5:39  توسط زهرا | 
 

بر در خانه قلب تو بسی حلقه زدم

عاقبت نیز تو از سنگدلی در نگشودی

نه دل از مهر تو کندم، نه از آن خانه گذشتم

چه کنم وای که سهم من از این عشق تو بودی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط زهرا | 
كاش بر اين مستي شب،

نزند تيغ سحر

بر نيايد آفتاب....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:15  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم…
------------------------------------
توجه :
شعرها و مطالب وبلاگ از خودم نیست..
از جاهای مختلف جمع آوری می کنم می ذارم تو سایت ;)

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
خانه طراحان پارسیس گرافیک
از تهی سرشار
زنده باد روز سبز
غریبی در غم غربت
رنگین کمون
آنسوی مغاک بی گذر
روندها
عود نوح
همچراغی
در به در
عاشقانه های من
عشق یعنی تنهایی
عزیزآقا
اشک غم
دختر آریایی
بن بست تنهایی
حسرت باتو بودن دلتنگیه
اشک مهتاب
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
یادم نبودی اما من زیاده تو شکستم
گل یخ
زندگي عشق است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان